اخبار روان شناسی

خلاصه ی مقاله تله پاتی و بیناذهنيت

خدمات تن دار نیک
  • مرجع آزمون های آنلاین رایگان
  • شخصیت، ازدواج، روابط، آسیب شناسی
  • فردی، شغلی، تحصیلی، سازمانی و ...
  • ارائه آموزش های صوتی و تصویری
  • ارائه مطالب علمی و روان شناسی
  • گروه سنی کودکان تا بزرگسالان

دانشمندان در مقاله ای علمی از ارتباط و جفت سازی مغز دو موش خبر داده اند. محققان گفته اند به کمک فناوری امکان ایجاد شبکه ای زنده از مغزهای به هم متصل در قالب یک ماشین تورینگ میسر است. همچنین عصب شناسان برکلی شیوه ای برای بازسازی تجربهی منحصر به فرد و اول ش خص دیگری ابداع کرده اند. مغز سوژهها را هنگام تماشای ویدیو اسکن کردند و ارتباطی معنادار بین تصاویر دیده شده و فعالیت کورتکس بینایی یافتند. سپس میلیون ها تصویر به خورد رایانه دادند تا اثرگذاری شان را بر مغز سوژهها ببینند. نهایتا نرم افزار را برای بررسی این کار به کار گرفتند. سیستم توانست محتوای شناختی مغزها را به صورت تصویر کدر ولی پیوسته ای نشان دهد. پروژه ی دانشگاه واشنگتن مورد دیگری دربارهی تداخل مغز انسان با انسان بود. سوژهای توپ جنگی را در ویدیو با تصور دست راستش شلیک می کرد و دست سوژهی دیگر دکمه ی اسپیس بار رایانه را برای این کار می فشرد.

 چون شرط اساسی تله پاتی مربوط به سرعت، تناسب و تقلیل فاصله ی فضایی سوژهها نیست، قید اصلی ارتباط تله پاتیک افزایش ادراک” است. باید بتوانیم با آن دسترسی پیشین به افکار و احساسات داشته باشیم. آیا این امر باعث غلبه بر فضای بیناذهنی می شود و واسطگی ارگان های حسی و زبانی بدن را دور می زند؟ در ابتدا به هوسرل نگاه می کنیم، سپس به لویناس و سرآخر نقد دریدا بر این دو رجوع می کنیم. با این توضیح به انتهای مقاله و مفهوم طرح شدهی دریدا، “تلئوپوئسیز” می رسیم تا مسألهی ارتباط دوربرد را بفهمیم.

از ابهام تا وضوح

 اگر جمله ای را در کتاب “نمای پارالاکس” ژیژک نگاه کنیم، مسأله واضح تر میشود. ژیژگ با نگاه به مسالهى اذهان دیگر، نکته ی مغفول مانده ای را پیش می کشد:

 اگر واقعا از ذهن هم صبحتم باخبر بودم، بیناذهنیتی در کار نبود. او و من سوژگی مان را در ارتباطی شفاف می باختیم. نادانستگی نسبت به اذهان دیگر، شرط بیناذهنیت است.”

اگر من به فضای درونی فرد دیگر دسترسی مستقیم میداشتم، به جای بیناذهنیت، شفافیت حاصل می شد و فرد ذهن من را میدید. اما ژیژک توجه نمی کند که چه چیزی سبب ساز این نادانستگی است. بینشی کامل به فعالیتهای آگاهی فرد دیگر که “غیریتی” از او باقی نماند حرف ژیژک است

؛ ولی این آگاهی چطور بروز می کند؟ آیا غیرت اساسی دیگری را لغو می کند؟ به علاوه به قول دریدا آیا در موضع تله پاتی اساسا سوال از “دانستن” است؟

 اما علیرغم نفوذ تله پاتیک چیزی ورای دسترسی باقی می ماند. به قول الویناس این کمتر از “غریبگی دیگری یا آزادی وی” نیست. همه ی افکار و اعمال فرد از تولد تا مرگ وی را هم که بدانیم باز وی از دانستگی ما بیرون است، چون آزاد و خود به خودی است. این آزادی ضمانتگر خصوصیت زندگی دیگری است و “شخص بودگی” وی را که به هیچ منش شناسی و تقسیم بندی تن نمیدهد در اختیار من نمی گذارد. مهارت هیپنوتیزم شبیه سومین آزمایش مزبور سریع ترین راه برای چیرگی بر “آنچیزی” از دیگری است که از من می گریزد.

اما در لحظه ی چیرگی بر آن، خود همان از من گریخته است. لویناس از قتل به چیزی که هم ضعف و هم قدرت است تعبیر می کند.

تلاش برای تله پاتی چیزی بیش از تجربه ی اول ش خص از فضای درونی فرد دیگر نیست. آیا “برون بودگی” و غیریت دیگری در مقام خود می توانند باقی بمانند و با اینحال به فرض و آگاهی من در آیند؟ این گسترش مفهوم بیناذهنیت در نگاه هوسرل و کتاب ” تأملات دکارتی” وی است، مساله خاص محدودیت یا پرسش اساسی فلسفه در نظر دریدا.

 چرا برای تجربه ای تقلیل ناپذیر، عمومی و غیرشرطی با ایگومندی (منیت) دیگری مواجهه میشویم؟ تجربه ی نازیسته برای من چرا تصورناشدنی است ؟ و به گفته ی شلینگ “چرا ایگومندی ضابهای محدودساز است؟”.

تجربه ی دیگری

هوسرل در کتابش به بیناذهنیت فرارونده متمرکز می شود و از پدیدارشناسی استفاده می کند. مسأله این است که چطور با وجود تقلیل فرارونده، جهان عینی را همچنان ادراک می کنیم؟ جواب پیشنهادی هوسرل ، توافق بیناذهني سوژه هاست. دیگری همان روزنه ی ش ناختی را به عالم بیرون دارد که من دارم. ولی برای این قرارداد باید با “ایگوها” مواجه شویم. ایگوها همان دیگرانند. و دیگری بدون از دست دادن کیفیت خاص ایگومندی او جزء آگاهی من نمی شود. چطور می شود از ورای خود تجربه داشته باشم و همزمان برون بودگی آن را حفظ کنم؟ هوسرل مصرانه استدلال می کند که شرط اساسی “مالکیت” که ویژه ی همه ی تجارب است فائق نیامدنی است. اینکه تجربهها منحصر به فردند. دریدا هم این را تأیید می کند. تأكید بر این گذرناپذیری انکار بیناذهنیت نیست، حفظ آن است. هوسرل می گوید هر تجربه ای از سوژه ی دیگر حتما “تجربه”ی من هم هست. وگرنه تجربه نیست. بنابراین هر رویارویی باید از خود وی بازنگه داشته شود.

 لویناس در این جا با هوسرل مخالف است و او را به بی حرمتی علیه “دیگری” متهم می کند، چون سوژه را جزء آگاهی سوژه ی دیگر می کند. و تأکید می کند که به درونی ترین زیست فرد دیگر دست نمی یابیم با این حال در ارتباط چهره به چهره بیش از آنچه از او میدانیم” به دست می آوریم. لویناس چنین رابطه ای را مخالف فن زایشگری می داند که در آن نهفتگی های درون من آشکار می شوند. دیگری با ورود از منبع واقعی بیرون به من، به عنوان “بیرونهی من” بازنموده می شود. در این رویکرد، “دیگری” فکر و بازنمایی از من در من” نیست، سرریزی از ظرفیت ذهن من است. برای این سرریزی عزیمتگاهی لازم است که از “من” آغاز می شود. نزاع هوسرل و لویناس حول نحوه ی بازنمایی دیگری به “من” است.

لویناس این تلاش را ابتر می داند. توصیف آلترناتیو او، استدلال شعرگونه اش به صورت “دیگری”ای است که در “دگروارگی “اش و نه عینت سازی، قضاوت می شود. لویناس ارتباط چهره به چهره را کاملا متفاوت از تجربه که ایگومند و نسبی است، می داند. برای وی دیگری هرگز محتوای فكر “فرد” نیست. پس ارتباط مد نظر او بدون بی حرمتی و تقلیل برون بودگی به درون بودگی حفظ می شود.

اگر مواجهه ی من با دیگری ، “تجربه” که ذات “مالكيت” است نیست من چطور “من بودن” خود را در رابطه حفظ می کنم. این “من بودن” کجای رابطه است؟ چطور بدون سخت چسبیدن به تجربه ام و دیگری می توانم این ناجوري اساسی را حفظ کنم؟ اگر دیگری بخشی از زیست معنادار من نیست، چه ضرورتی برای بازنمایی خود به من دارد؟ برای درک دیگری یا “من” باید تماما در او مضمحل شود. وگرنه برای بیرون ماندن از تجربه ی من، اصولا مواجههای احتیاج نیست.

بی حرمتی و تله پاتی

 دریدا این بی حرمتی( رویارویی) را اجتناب ناپذیر می داند و بحثی اخلاقی را پیش می کشد. می گوید با پیروی از هوسرل و دیدن دیگری به مثابه ی یک “آلترایگو” یا “من مانند”، دگروارگی وی را می توانیم قضاوت کنیم. برای غلبه بر این محدودیت نوعی تله پاتی لازم است. به زعم لویناس ارتباط تله پاتیک مواجهی صلح آمیز را ضمنا دارد. ولی اینطور نیست. عزیمت “من” از خودم و ورود به فضای درونی فرد دیگر، بیناذهنیت را با فروریختن در سوژگی او از بین می برد. درنتیجه می توان بی طرف ماند. به قول سارتر “در خودی برای خود” یا خدابودن، اختلاطی ناممکن است.

 هوسرل برای دانستگی ما از دیگری، “حضورانگیزی” وی را تعبیر می کند. دیگری را به کف نمی آوریم، به حضورش می رسیم. اگر سوژگی دیگری را فراچنگ می آوردیم، بیناذهنیت فرومی ریخت. گیر تله پاتی علیرغم امکان نزدیک ترین نقطه ی مواجهه، در معافیت سوژه ها است.

از تله پاتی تا تلئوپوئسیز

 دریدا در رسالهى “تله پاتی” از پارادوکس پیام می گوید. کارت پستالی که همیشه لزوما به مقصد نمی رسد. اما ارتباط تله پاتیک ضمانتگر این انتقال نیست. وی آشکارگی تجربه را با لزوم به کارگیری واسطگی فیزیکی در نظر می گیرد. اما ارتباط هرگز ایده آل نیست، چون تجربه ی دیگری را به واسطه ی این واسطگی با بدفهمی و تفسیر در می یابیم. برداشت غلط ما از حرف دیگران دال بر این حرف است. سوال اینکه آیا فرد واقعا واقعیت را می گوید یا فقط تظاهر به دریافت تله پاتیک می کند؟ در این مورد سارتر آگاهی سوژه ی دروغگو را تصدیق گر موجودیت “پنهان از دیگری بودن” وی می داند. با این حال دروغ مثل جعبه ای در بسته که محتوایی متفاوت از برچسب اش دارد نیست. وقتی به “نه” فکر می کنم “بله” از دهانم بیرون نمی آید. به قول ویتگنشتاین مازاد بر بيان من چیزی جز حس گناه و ناراحتی نیست که همین هم برای مخاطب زیرک شناسا است.

ما همیشه مفسری ایستاده در بیرون می مانیم. به گفته ی هوسرل بین دو ایگوی جدا از هم پل زدن ممکن نیست و ارتباط ناممکن اگر پل بزنیم یعنی خود و دیگری یا هر دو مضحمل شده ایم. تله پاتی هم ممکن است و هم نه، و بسته به تعبیر ما از آن است. اگر آن را “تماسی در فاصله” بدانیم هر رابطهای گونه ای تله پاتی است. اگر پیشاپیش مقصدی در کار باشد تله پاتی بی معناست. دریدا در مورد انتقال نامه (پیام)ی که آدرس و امضای مخاطب را در خود دارد تعبیری دارد: “پیکانی که پروازش ش امل برگشت به کمان است”. سفر به سرعتی بینهایت یاصفر. که دریدا آن را تلئوپوئسیز اسم می گذارد. چنین مفهومی را دریدا در خوانشی از گفتار نیچه ( فراسوی نیک و بد) پیاده می کند. دریدا ارتباط گیری فیلسوفانی که از نظر نیچه در آینده خواهند آمد و وی نیچه) آنها را خطاب می کند تلئوپوتئتیک میداند؛ فیلسوفان آینده که نیچه ظهورشان را میبیند و پیش از تحقق این آمدن خطابشان می کند. اما تحقق این آمدن فقط با حضور پیشاپیش فیلسوفان آینده در لحظه ی خطاب ( از نیچه و ما ) ممکن است. مسیحیان برای ظهور مسیح ، خود را به مسیح مورد فرامی خوانند. پس ظهور وی را با فراخوان و خطاب پیشاپیش وی محقق می کنند. تلئوپوئسیز دوسویه است. وقتی نیچه فرامی خواند، دریافتگرش باید از قبل رسیده باشد. به قول بورخس:” هر نویسنده ای پیشگامانش را می آفریند”.

 اما این عجیب است و تعبیر غریب فروید “پرداخت پی آیند” را به یادمان می آورد که هر رخداد شامل گذشته ای، “علتی” است برساخته از “معلول”. مخاطب پیام به خطابی از پیش، تنها در و با “رسیدنی” که با پیش فرستادگی ایجاد شده، پاسخ می دهد. هویت مخاطب هم مهم است. “منی” که پیام را می شنود فقط بعد از آن که من پیام را شنیده ام در آنجا از قبل حضور داشته! بنابراین دریدا از نامهای می گوید که به قصد مخاطبی ناشناس و همزمان شناسا برای خودش، نوشته می شود.

 در مورد مذکور نیچه، احساسی که در فرد از اثر تلئوپوئتیک آشکار می شود از پیش آشنا است اما با وجود بداهت این طور نیست. این افکار و احساسات مقدم بر دریافت پیام نیستند. اگر عمیقا تحت تأثیر نویسنده ای عالی مثل پروست باشم ممکن است اثر وی را در خطاب به خودم حس کنم. ولی اگر از قبل چنین شناختی را مربوط به چیزی دیگر میدانستم، پروست در ارتباط تله پاتیک با من نبود. دریدا می نویسد:” در این مواجهه یک زندگی با چندین زندگی در آن واحد گره می خورد. پس فرستنده و گیرنده تنها زمانی خودشان می شوند که در رابطه شان “از طریق رابطه باقی بمانند. مثلا در روابط عشقی یا دوستانه، هر دو طرف به میزان زیادی در و با آن رابطه ی خاص بین شان برساخته میشوند. وقتی کسی را به دوستی می خوانیم، انگار از قبل دوست هم بوده ایم و زمینه های مشترک دوستیمان (مدرسه ی مشترک، علایق یکسان) در لحظه ی دوستی رنگ می بازند. چون “علت” نیستند. پس شکافی زیر این رابطه هست: من خطابگر و تو اجابتكر، لحظه ای که پیام دوستی بین مان رسیده برساخته می شویم، تحقق می یابیم و دیگر “من” و “تو”ی خارج از رابطه نیستیم.

نتیجتا مخاطب حتی وقتی که یقینا می شناسم اش “ناشناس” باقی می ماند. چون در پاسخ به خطاب من، او همانی که قبلا بوده، نخواهد بود. من فرستنده هم متحول می شوم. در این حرکت عجیب دایره وار برای دریافت حالا دیگری، من تو را تقلیدم می کنم، تو من را تقلید می کنی، من تو را و همینطور ادامه می یابد. پس با دادن می گیریم” و با “روانه کردن می آوریم”. تلئوپوئسیز شکاف را پل نمی زند اما در رابطه ای واردمان می کند که یکی هستیم. با تله پاتی بنا به حرف دریدا تغییری اساسی در رابطه مان با دیگری رخ می دهد، هویتهای ثابت مان انکار میشوند، در و با رابطه تغییر می کنند و بیناذهنیتی در کار نخواهد بود. در این ارتباط من و دیگری در فاصله ای نسبت به هم هستیم و در پاسخ خطاب یکدیگر، مسئول باقی می مانیم.

 

تله پاتی خود، واسطگی و بهانه است. اگر همه ی هستی را بنا به تئوری های جدید فلسفه ذهن (panpsychism)، آگاهی (-conscious ness) بدانیم که با لوکالیته و ارتعاش در آن، ذهن و در ذهن، بدن به وجود می آید، مسیر تکاملی پیدایش ادراک (conception) و جهان بینی گونهی انسانی کاملا برعکس می شود. و فهم بشری ما از تکامل مان غلط انداز در می آید. اگر با همین فهم نصفه و نیمه به جریان شکل گیری ارتباطات آگاهانهی بشری مان نگاه کنیم، جهان دیگر نه زادبوم ما که خود ماست که به شکل بیرون بودگی متمایزی در برابر س وژگی خود، “دریافت” اش می کنیم. سوژگی (subjectivity) ترفند تکامل کیهانی (cosmic evolution) نیست که با گسست گونه ی انسانی از عموزاده های هامونید و پس از میلیون ها سال محقق شده باشد. سوژگی ای چنان چگال در خویش که برای ارتباط گیری با سوژه های چگال و منفرد و تفردزدهی دیگر، ناچار “وسایل و وسائط ارتباطی” را به کار می برد.

 اجداد غارنشین ما و پیش از عموزاده های پریمات مان که لوب آهیانهای بسیار محدود و ابتدایی داشته اند دنیا را تله پاتیک دریافت نمی کردند، بلکه تله پاتیک “میزیسته اند”. فقط برای بشر هوموساپینس تاریخ مند که فرانتال لوب اش چنان پیچیده و عصب مند شده “هویت”ی به اسم “زیست عرفانی” و “ارتباط تله پاتیک” و تمارين معنوی مطرح است؛ برای مغزی که دنیا را بدون توده های درهم پیچیدهی نورونی و فقط با واسطگی سیال و ظریف غدهی صنوبری ( چشم سوم در تعبیر علوم باطنی)pineal gland-) حس می کند، عرفان و ارتباط تله پاتیک برآمده از رفع حوائل ذهنی، نوعی زیست بوده نه “تمرینی برای زیست مندی. پیامبران، نوابغ روحانی، سایکیکها، مدیومها، یوگیهای اسرار آمیز با سیدهیها (sidhi)ی بروز خرق عادتشان و فانيان إلى الله، شمنهای تولتک و هر که در ارتباطات خود به خرق عادت و موقعیت دست زده و می زند فقط در نظر بشر مدرن و پسامدرن، “مسئله و موضوع” اند. با فهم و ادراک پسامدرن مان، دو پیکان آنتالوژیک برای معرفت میفهمیم. جهتی درون گرایانه که با صرف زمانی (حدود ۱۰ تا ۲۰ سال بسته به استعداد فرد) برای رفع حوائل ذهنی و معرفت ناب ( آگاهی ناب – که خود فقط بیانی اشارت مندانه با زبان همین انسان مدرن است، و اصلا جز سکوت و اشاره چیزی نیست.)

یا زاویه ی اول شخص صورت می گیرد. و دیگری جهت غالب زیست مندی غربی انسان ( که غربی به معنای مکانیت نیست) که محور سوم شخص و رو به بیرون دارد و درنتیجه ی چگالش (لوكاليته و ارتعاش) در آگاهی ناب -که همه چیز است ش کل گرفته و سوی “دربرگیرندگی” دارد.

 انسان تاریخی و حالا مدرن، با پیچیدگی بیشتر قشر مخ، چگالش هدفمند هستی ( آگاهی ناب ) به صورت سوژه هایی ست که در ارتباط س وژه مند خود با “بیرون بودگی-externality” جهان-که فقط وهمی ناگزیر در زیست این زمانی اوست- پیشروی سوژه به سوژه دارد؛ فاصله هایی که تصور می کند (ادراک می کند) بین خودش و سوژهها و ناسوژه های “ورای” خود وجود دارد و برای پل زدن آنها و تسخیر این “فاصلگی” تلاش می کند. خیل مخترعان تاریخی از چرخ، آتش، وسایل جنگی باستان، ساعت، فاضلاب اگوی رومی، ماشین بخار، دوربین، رادیو، اتومبیل، هواپیما تا به امروز در این هزاره های تاریخی سر می رسند و این روندگی سوم شخص سوژهها برای تسخیر فاصله هاي وهمی با ظرافت بیشتر در علوم و تکنولوژی پیش می رود. و اخيرا نورالینک (neuralink) ایلان ماسک که وعده ی ارتباط تله پاتیک ولی همچنان “باواسطه” را محقق تر می کند.

 در این پیشروی سوم شخص و برنده، ذهن و سوژگی مثل تیغ ست که لایه لایه غلافها و حوائلش را “رو به بیرون می اندازد ( بر خلاف انسان معنوی که رو به درون این حوائل را رها می کند”). و به زمانی می رسیم که ذهن و سوژگی در عریان ترین ارتباط خود با “ساختاری ریاضیاتی و محض” و نه با واسطگی های مادی-برای پل زدن باقی ماندهی فاصله ی معرفتی و آنتالوژیک، در یک قدمی خواهد ایستاد.

 در یک قدمی محو سوژگی در سوژگی و ادراک آگاهی ناب”. ذهن نهایتا یا خودکشی خواهد کرد یا در روندگی سوم شخص و تسلط طلبانه ی خود به “تحول و تکامل اساسی خود می رسد که بعد از آن دیگر این انسان مدرن، سوژه ی کنونی که بخواهد سوژگی اش را با ظریف ترین ارتباطات تله پاتیک حفظ کند، نیست. سوژگی محو خواهد شد.

نویسنده: مایکل هارت

مترجم و بازنویس :مصیب پینسری

منبع
ravanboneh
نمایش بیشتر

ریحانه نصر اصفهانی

کارشناس ارشد روان شناسی بالینی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: